مرکز آوزش و توانبخشی کودکان اوتیسم,مغز،تحقیق،,,,,,iranautism.ir,autism iran,autism,iran autism,اصفهان اتیسم,اصفهان اوتیسم,توانبخشی کودکان اتیسم,توانبخشی کودکان اوتیسم,اولین مرکز توانبخشی,در خودماندگی,پیش ،آموزش،فعالی,پزشکی,روانشناسی,رایگان,شکن,اخبار,جدید,مرکز,آمار,تحقیق,مرکز آموزش و توانبخشی کودکان اتیسم,اوتیسم,اتیسم,کودکان اوتیسم,کودکان اتیسم,اوتیسم ایران,اتیسم ایران,ایران اوتیسم,ایارم اتیسم,خیریه,بیمارستان,متخصص,راهنمایی,دانلود,کتاب,بازی,اوتیسم اصفهان,اتیسم اصفهان,انجمن اوتیسم,انجمن اتیسم,بیماری,درمان,راهکار,تازه ها,اختلال,فیلم,لینک ها مفید,اختلال مغزي ,اتیسم,مغز,مشخصات زبانی اتیسم,اُتيستيك,اتیستیک,اُتيسم,ایران
ایران اوتیسم

نابغه اي متفاوت

دوران کودکي

آلبرت انيشتين در 14 مارس 1879 در شهر اولم که شهر متوسطي از ناحيه ی ورتمبرگ در آلمان بود چشم به جهان گشود. آلبرت کوچک به هيچ وجه کودک اعجوبه و خارق العاده به نظر نمي رسيد و حتي مدت بسياري طول کشيد تا زبان باز کرد و حرف زدن را يادگرفت بطوريکه پدر و مادرش وحشت داشتند که نکند فرزندشان ناقص و غيرعادي باشد، اما بالاخره روزي زبانش باز شد و شروع به حرف زدن کرد اما بيشتر اوقات ساکت و خاموش بود و هرگز بازي هاي کودکان را دوست نداشت. درکودکي به تمرينهاي مشکل بدني و ورزش ها و بازيهاي خشن مانند دويدن و پرش علاقه نداشت و شايد خود را براي اين قبيل فعاليت ها  ضعيف مي پنداشت، بيشتر کودکان بازيهاي دسته جمعي را دوست دارند، اما او هميشه از کودکان همسال خود دوري مي جست و بيشتر وقت خود را به تفکر و تخيل مي گذرانيد. آلبرت از دوستداران گردش بود زيرا بيشتر دوست داشت در بيرون شهر و درجاي مورد علاقه اش باشد گاهي برگي از درختي مي چيد و از مشاهده رگ برگهاي ان در شگفت مي شد ساعتها در گوشه اي آرام و بي صدا مي نشست و به امواج کوچک سطح آب درياچه خيره مي شد و شب ها به ستارگان درالمان چشم مي دوخت.

اسباب بازي براي او جالب نبود. هنگامي که خواهرش مايا با عروسک يا با بيل و واگن هاي کوچک بازي مي کرد، برادرش به آهستگي ناپديد مي شد و در گوشه اي دور به ميان بوته اي مي خزيد و ساعت  ها قوز مي کرد و با  برگ هاي زيباي درختان ور مي رفت يا به حرکات مورچه ها و ملخ ها خيره مي شد. قدم زدن بزرگترين تفريح براي او بود با گردش در طبيعت، ذهن هوشيار، مشتاق و مستعد او همه چيز را بررسي مي کرد به غنچه اي کوچک در علفزار ورنگ هاي پرشکوه افق هنگام غروب آفتاب احساس علاقه مي کرد و هنگام وزش باد به موج کوچکي که در سطح درياچه ايجاد مي شد کنجکاو و دقيق بود. ستاره ها و ماه را زير نظر مي گرفت و آرزو داشت که بداند در ما وراء آنها چيست، ساخته هاي دست بشر نيز براي او جالب بود، ساعت هاي متوالي در مدخل کليساي جامع ميلان آنجا که هزاران نفر به ستايش خداوند يکجا گرد مي امدند مي نشست و از اين که مناره هاي سرد و سخت آنچنان مشبک و ظريف ساخته شده بودند در شگفت بود.

او هنگامي که نه ساله شد و دانش آموز آخرين کلاس دوره ابتدايي بود تا به درستي کلمات اطمينان نداشت سخني نمي گفت حتي اگر تنبيه مي شد. آلبرت هيچگاه پاسخ اشتباه و گمراه کننده نمي داد و به همين طريق همشاگردانش به او لقب آلبرت راستگو داده بودند. آلبرت جوان در ده سالگي مدرسه ابتدايي را ترک کرد و در شهرمونيخ به مدرسه متوسطه لوئيت پلد وارد شد در آلمان در آن زمان سنين بين ده الي هيجده سالگـي که مهمترين سـالهاي توسعه فکري جوانان مي باشد در مدرسه متوسطـه مي گذشت. هدف اين موسسات آن بود که به شاگردان تعليمات و پرورش عمومي بدهند و بدين طريق قسمت زيادي از وقت شاگردان صرف يادگيري دستور زبان (گرامر) لاتين و يوناني مي شد و از آنجا که گرامر اين دو زبان مشکل است براي انيشتين نيز آموختن آن بسيار سخت به نظر مي رسيد. در مدرسه متوسطه مونيخ معلمي به نام روئس بود و علاقه داشت که شاگردان را واقعاً با روح فرهنگ عميق آشنا سازد. انيشتين با آن احساسات قوي که براي انواع مسائل هنري داشت، هرگز از کلاس هاي درس اين استاد سير نمي شد اوقاتي را که براي مطالعه آثار شکسپير، شيلر و گوته صرف مي کرد، براي او بسيار لذت بخش بود. وقتي که او بزرگتر شد مطالعه کتب علمي به زبان ساده ذوق او را تحريک مي کرد و در او تأثير عميق برجاي مي گذاشت در اين کتابها از حيوانات و نباتات و ارتباط بين آنها گفتگو مي شد و درباره ي ستارگان و سنگهاي آسماني و  کوههاي آتشفشان و زلزله و تغييرات آب و هوا و مسائل بسيار ديگري صحبت مي شد. بزودي انيشتين از خوانندگان پرشور مطالبي ازقبيل ماده و نيرو گرديد که توسط بوخنر تأليف شده بود و اصرار داشت تمام اطلاعات علمي آنروز را يکجا در کتاب گرد آورده بود اما آنچه که آلبرت را به رياضيات  علاقه مند کرده بود محيط خانوادگي بود نه مدرسه.                       

 آلبرت از موزيک لذت مي برد و در تمام دوران نوجواني آثار باخ بتهون و موزارت را شنيد و هنگاميکه شش ساله بود مادرش ويالوني براي او خريد و او را به کلاس موسيقي فرستاد اما چندان چيزي ياد نگرفت و حوصله آن را نداشت که رديف هاي آن را تکرار کند و ساعت هاي متوالي به تمرين بپردازد اين براي او موسيقي نبود، موسيقي براي او شنيدن آهنگ هاي زيباي موزارت يا نواي تکان دهنده باخ بود.


حرکت از مونيخ

در علوم رياضي آلبرت مافوق شاگردان ديگر بود اما در آموختن زبان لاتين و يونان چنين نبود و مرتب از اين موضوع رنج مي برد، چرا درسي را که دوست ندارد بايد به اجبار آن را مطالعه نمايد، چون آرزو هدف او اين بود که در زندگي مردي با فکر مستقل و آزاد باشد کم کم حتي تصور اين موضوع که بايد مدت بسياري مطيع مقررات مدرسه باشد براي وي تحمل ناپذير گرديد. بااينکه در رفتار خود حالت عادي داشت و در رابطه خود با ديگران آن حالت طبيعي را نشان مي داد اما هر روز بيش از پيش براي او ناگوارتر گرديد و اغلب ترجيح مي داد که مورد تنبيه قرار گيرد تا مسائلي را بدون فهم واقعي و فقط به خاطر حفظ قواعد و نظام درس و مدرسه تکرار کند.

روزي يکي از معلمين مدرسه او را احضار نموده و اظهار داشت  که بهتر است وي به کلي مدرسه را ترک گويد. آلبرت انيشتين از اين تغيير ناگهاني به حيرت افتاد و از او سئوال کرد علت اين کار چيست آيا او مرتکب خطايي شده است و علت اخراج او از مدرسه چيست؟ آن معلم جواب داد «حضور شما در کلاس به احترام و انضباط دانش آموزان لطمه مي زند.» ترديدي نبوده که عدم علاقه به درس و انضباط اجباري در رفتار وي نسبت به شاگردان ديگر و نسبت به استادان بر همه کس ظاهر شده بود. آلبرت از تنهايي لذت مي برد، زيرا افکار تازه احتياج به تنهائي و سـکوت دارد و يک مسئلـه برايش خيلي مهم بود آن اينکه ديگر قادر نيست به آلـمان برگردد و اگر به آنجـا برگردد به مدرسه نخواهـد رفت و هيچـگاه در مسير نگاه خشم آلود استاد تاريخ قرار نخواهد گرفت و او نمي توانست تصوير واقعي زندگي خود راترسيم کند، اما ميل داشت از ايام فراغت خود حداکثر استفاده را بکند. بزرگترين دلخوشي و بهترين سرگرمي او مطالعه آزاد بود  و دلش مي خواست کتابهاي موردعلاقه اش را مطالعه کند و هر جا که مي رفت همراه خودش داشت. پدر و مادر آلبرت به روحيات پسرشان بسيار آشنا بودند و قبول داشتندکه آلبـرت از قبول بعضي از کارها سربـاز مي زند و به نظرشان او يک جـوان رويايي ،بي علاقه و بي هدف بود به هر حال پس از تفکر و مطالعه بسيار رأي آنها بر اين قرار گرفت که آلبرت را وادارند در زمينه هاي فني فعاليت کند و از آنجا که پدرش مهندس برق و خودش علاقه منـد به رياضي بود ايـن بهترين راه به نظر مي رسيد گرچه آلبرت از مدرسه متوسطـه گواهي نداشت اما پدر و مادرش عقيـده داشتند که مهارت فوق العاده او درعلم رياضي براي ورود او به يک کالج فني کافي است و خـود آلبرت هم با اين کار موافق بود. خانواده اش موافقت کردند که فعلاً براي امتحـان آلبرت را به دانشکـده پلي کلينيـک سوئيس در شهر زيباي زونيخ بفرستند. نحوه ي سؤالها هميشه سبب خشم آلبـرت بود و از اينکـه مجبـور بود مطالب بسيار را از بر کند ناراحت بود در چنين حالتي با آشفتگي و هيجان اوليـن امتحـانش را برگـزار کرد. امتحانـات ورودي مدتي طول کشيد، آلبرت براي فراگرفتن دروس حيـوان شناسي و گياه شناسي زحمت بسيار کشيد و با زبانهاي خارجه نبرد کرد و براي ياد گرفتن آنها کوشش بسيار نمود اما نگراني او روز به روز بيشتر مي شد. تنها امتحان علوم رياضي مايه ي دلگـرمي او بود. با قوت قلـب بسيار آن را برگزار کرد. پس از آن هيچ چيز برايش مهم نبود مهم نتيجـه ي امتحانات بود انتظار چندان طول نکشيد. هرزوک متصدي دانشکده برايش پيغام داد که مي خواهد او را ببيند. آلبرت به دفتر دانشکده آمد بدون آنکه بداند به سرش چه آمده است متصدي فوراً به بيان مطلب پرداخت و با تندي گفت: انيشتين، امتحانات نشان داد که شما آمادگي و شايستگي اين را نداريد که از شاگردان اين دانشکـده باشيد آلبـرت آرام و بي حرکت ايستاد در چهره اش هيچگونه نشاني از هيجان مشهود نبـود چهره اش خسته به نظر مي رسيد و فکر کرد اين ماجرا دوباره و دوباره اتفاق خواهد افتاد اين فعل ها و اسم ها مرا رفوزه کردند و اين تاريخ بود که مانند ديواري در مقابل من سبز شد و مانع از موفقيت من گـرديد. رئيس او را صدا زد به مدرسه در آراو سري بزن. آلبرت با خودش گفـت که هرگز اين کـار را نخواهد کرد. اکنون آزاد بود و نمي خواست خود را در يک مدرسه زندان کند، اما بالاخره چه بايد کرد بالاخره خودش بايد زندگيش را اداره کند. در درونش غوغايي به پا بود و سر انجام تسليم شد. با اکراه و ناراحتي بسيار عازم شهر آراو شد، عازم شهري شد که در پنجاه کيلومتري زوريخ واقع است و در آنجا وارد مدرسه متوسطه گرديد پس ازمدتي در آنجا براي اوليـن بار آلبرت خرسند شد زيرا برخـلاف تصـور او در آنجا از مشـق و انضباط شديد خبري نبود و در آنجا بود که فهميد ممکن است درس و مدرسه هم شيرين باشد درکلاسهاي درس بحث آزاد در مي گرفت و براي هر درسي استادان گوناگوني بودند که با لحن هاي گوناگوني به سؤالهاي دانش آموزان پاسخ مي گفتند و براي درس علوم، آزمايشگاه مجهـزي بود که دراختيار دانش آموزان قرار داشت. و به هر حال آلبرت توانست با درس هايي که از آنها چندان رضايت نداشت کنار آيد و تصميم گرفت عقب ماندگي خود را دربعضي درسها جبران کند. پياده روي تنها ورزش مورد علاقه او بود به گردش دراطراف آراو علاقه مند بود، آلبرت ويالون کوچکش را نيز با خود آورده بود وقتي که کوچکتر بود تمرين موسيقي کرده بود اما هيچ گاه نوازندگي ياد نگرفته بود زيرا اين تمرين هم برايش سخت و طاقت فرسا بود. حال ديگر آلبرت احساس کرد که به آهنگهاي مـلايم موزارت که براي پيانو ساخته شده است، علاقه مند است کم کم به گروه نوازندگان پيوست همان لـذتي را کـه از پياده روي مي برد در نواختن ويالون هم احساس کرد و اين دو در تمام دوره زنـدگي آلبـرت انيشتين همچنان پناهگـاه واقعي او ماندند. نيروي باطني آلبرت انيشتين با فيزيک رابطه ناگسستني داشت و سرتاسر وجود او را قبضه نموده هر روز بر شدت آن اضافه مي شد. او کاري داشت و مايحتاح زندگيش فراهم مي شد و همه افکار و کوششهاي در عقايد علمي ثابتي متمرکز شده بود آن عقايد ناآشنا بودند، تصورات تازه اي بودند درباره حرکت نور و فضاي خارج و اعتقاداتش آنقدر غير عادي بودند که نامي براي آنها وجود نداشت. انيشتين هنگامي که درباره کارهايش سخن مي گفت، کلمه ي فرضيه نسبيت را به کار مي برد، هيچ گاه نمي دانست که کلمه منتخب او نه تنها در دنياي علم بلکه در امور روزمره نشان مشهوري خواهد شد و هرچه زمان مي گذشت افکار انيشتين بيشتر و بيشتر متوجه فرضيه نسبيت مي شد.


معروفيت جهاني

فرضيه نسبيت انيشتين از رابطه ميان زمان، مسافت، ماده و نيرو سخن مي گفت و مطالب آن به قدري پيچيده بود که تنها دانشمندان کهنه کار مي توانستند اميدوار باشند که به مفهوم کلي آن پي برده اند، حتي فيزيکداناني که در اين زمينه کار مي کردند، گاهي درباره فهم قسمت هايي از فرضيه گيج و مبهوت مي شدند. 


طراحی و اجرا توسط تیم طراحی دیبا